اخبار

درسی بزرگ در سفر به بلوچستان

آخرین به روز رسانی پنج شنبه, 25 آذر 1395 18:15

سخنی با همکاران و دستیاران عزیزم از سفر اخیر به بلوچستان

روز چهارشنبه 95/9/17 خانم علیخانی از دفتر رئیس بیمارستان رازی (خانم دکتر عابدینی) تماس گرفته ابراز نمودند: آقای دکتر عمادی هفته آینده بیمارستان صحرایی در مناطق بسیار محروم سیستان و بلوچستان برگزار میگردد و خانم دکتر عابدینی خواستند با اجازه شما، اسم شما بعنوان متخصص پوست اعزامی از این بیمارستان اعلام شود. ادامه دادند آقای وزیر و رئیس دانشگاه به نحوی از همکاری شما قدردانی خواهند نمود.

گفتم اول از همه همکاران سوال نمایید شاید کسی داوطلب باشد. ضمنا اگر بروم برای دل خودم میروم نه برای دل وزیر یا رئیس دانشگاه ضمنا حق ماموریت هم میگیرم!!!

ساعتی بعد مثل همیشه چهره مهربان و صمیمی اما جدی و با طرح و نقشه خانم رئیس (دکتر عابدینی) را در زمان معرفی بیمار دیدم. چنین گفت: دکتر عمادی خوبی؟  چه خبر؟ حالا اینقدر شرط و شروط نزار، لطفا برای همه ما و بیمارستان این ماموریت را بروید. البته خانم دکتر هم خوب میدانستند هیچ خبری به اندازه این خبر که آن دور دورها عده ای منتظر من هستند بنده را خوشحال نمیکند. 

اما واقعیت موضوع آنکه ماموریت های اینچنین را درگذشته عده ای  به نام غیبت برای ما ثبت نمودند چون ساده و بی آلایش و بدون ناز و کرشمه با یک کوله پشتی به راه میافتادیم. بدون آنکه از زمان و مکان ماموریت بسیار بدانم. بدون اینکه درخواست حق ماموریت و یا حتی تقدیر نامه ای نمایم.  اما همین برایم کافی بود که مرهمی بر دردی از آلام انسانهای دردمند و نیازمند، چه این سوی مرز و چه آنسوی مرز بنام هیات علمی دانشگاه علوم پزشکی تهران و متخصص پوست بیمارستان رازی هستم.  برای همین این بار زرنگ شدم.   

اما نشد و نتوانستم خیلی زرنگ باشم. چون از بلیغی و شمس و غنی نژاد و ولیخانی و دیگر بزرگان علم و اخلاق چنین نیاموختم. و مهمتر آنکه آنقدر همکاری و مودت و تلاش در بیمارستان رازی به اوج خود رسیده بود که نمی توانستم مهر و محبت خالصانه و صادقانه خانم دکتر عابدینی و همه اساتید بزرگوار و دستیاران پرتلاش و خالص را از پنجره زرنگی نگاه کنم. و برایم واضح و متقن بود برای اعتبار، عزت و آبروی دانشگاه و بیمارستان رازی و بالاتر از همه انسانیت باید یکی در بیمارستان رازی بماند و دیگری سفیری از رازی به آن دورها. 

بسمالله گفتیم و سفر آغاز شد. صبح روز دوشنبه وارد دانشگاه علوم پزشکی زاهدان شدیم تا به بیمارستان صحرایی در نقطه صفر مرزی پاکستان اعزام شویم. غافلگیرانه ما را به سالن اجتماعات دانشگاه هدایت نمودند تا به درخواست معاونت فرهنگی دانشگاه چند کلام برای دانشجویان پزشکی بعنوان پزشک بدون مرز سخن بگوییم.

به شوخی به مسئولین دانشگاه زاهدان گفتم مطمئن هستید دانشجویان شما با سخنرانی من گمراه نمیشوند؟ گفتند آقای دکتر شما رحمت و حامل پیام صلح و دوستی به همه دنیا هستید. عرض کردم اما در تهران همین روزهای گذشته علیه ما پرونده زحمت و تنبلی گشوده اند!  خلاصه تریبون سخنرانی را به دست ما دادند و سخن به درازا کشید تا آنجا که همه کلام ما شد دو جمله " انسان مفیدی باشیم تا آدم مهم "  و " عزت از خدا و ذلت از خدا "

پس از مراسم راننده محلی با ماشین زانتیا بعد از 6 ساعت ما را به منطقه بالق در 2 کیلومتری مرز پاکستان رساند. در بین راه بارها اشهد خود را خواندم. زانتیا مانند گلوله میرفت آقای راننده محترم من متخصص پوست، استاد دانشگاه را به کشتن میدهید!  لطفا آرامتر! آقای دکتر منطقه ناامن است هرچه شب بگذرد خطر و کمین احتمالش بیشتر میشود باید زود از این بیابان گذر کنیم. راننده گفت: آقای دکتر اگر ماشینی در زاویه 45 درجه شما قرار گرفت بدانید میخواهد شلیک کند زود کف ماشین بخوابید. گفتم: چشم آقای راننده.  کارنامه اعمال ما هم مملو از این ماجراها در عراق، افغانستان و آفریقا و ....است.

ساعت 10 شب به منطقه بالق محل بیمارستان صحرایی رسیدیم. سرمای زیاد و مکان غریب خواب را برایم سخت نموده بود تا صبح که ویزیت بیماران را آغاز نمودیم. انبوه بیماران در این منطقه محروم که باورش بسیار مشکل بود. آنانکه از دنیا آنچه داشتند هیچ بود. تا شب آنجا مریض دیدیم و دستور دادند که شب بسوی خاش حرکت نمایم. راننده ای دیگر و شبی دیگر در راه. زندگی ما در این ایام چنین بود که روز دیدن و درمان بیماران و شب حرکت از یک منطقه به منطقه دیگر. ایده خوبی بود.

که روزها به خدمت و شب ها به حرکت.

کار و تلاش را در این شبها و روزها در این سخت ترین شرائط دیدم.  به قول مولایم علی که میفرماید: تجربه از جذر و مد روزگار و روزهای سخت است نه راحت روزگار.

به هنگام غروب از جالق به مقصد خاش خارج و وارد بیابان برهوتی شدیم که غربت آن هر قلبی را آزرده می نمود. از خود پرسیدم خدایا این مردم در این بیابان چگونه زندگی میکنند؟ همین زمان به هنگام غروب کامل خورشید و سرمای شدید در بیابان برهوتی که مختصر غبار شن بر آن حاکم بود. صحنه عجیبی جلوه شد که درس بزرگی برایم در زندگی و این سفر بود.

اینکه دیدم دو شتر با وسائل و باری بر پشت آنها کمی دورتر ایستاده بدون آنکه کسی یا صاحبی همراه آنها باشد. از راننده درخواست نمودم ایستاد از ماشین پیاده شده و از دور دقت نمودم. خوب دقت کنید: در کمال تعجب دیدم صاحب شتر لباسی سفید و پوششی کامل به صورت در نماز به سجده طولانی رفته و به همین علت از منظر نگاه مخفی مانده بود. و سپس بعد سجده به دعا و یا به شکر در آن بیابان دست به آسمان گرفته بود.  از آن لحظه  تاکنون بسیار از خود پرسیدم که آن ساربان در آن بیابان با آن اندک سرمایه ( دو شتر) یا کمی بیش، چگونه به وقت نمازش بسیار شاکر با صورت و پیشانی به سجده طولانی در خاک سرد و سخت بیابان افتاد اما ما هر چه داریم یا نداریم هرگز شرط بندگی را نمی دانیم و دست شکر با دلی خالص برای خدا نداریم؟

شب دیروقت به خاش رسیدم و صبح تا عصر (همکنون) بیش از 120 بیمار دیدم. خبر حضور متخصص پوست در خاش مانند برق و باد به همه جا پیچید باورم نمی شد همان روز اول 120 بیمار ویزیت شوند. مردم نه از درمان بلکه همینکه متخصص پوستی به شهرشان آمده یرایشان بسیار موجب مسرت و خرسندی بود. حقیقتا برایشان مهم نبود چه می نویسم و یا چه تشخیصی دارم. همینکه می دیدند کسی برای ابراز محبت به ایشان آمده بالاتر از درد و درمانشان بود. گویا میهمان عزیزی برایشان آمده. به قول یکی از همکاران بیمارستانی که میگفت آقای دکتر داروخانه های شهر از نسخه های شما هنگ کردند نمیدانند این نسخه ها چیست!!!

جملاتی که بسیار تکرار می نمودند: آقای دکتر نروید اینجا بمانید.    آقای دکتر کی بر میگردید؟  حتی یکی از بیماران درخواست نمود تا برای رئیس ما ( خانم دکتر عابدینی) پیامی بدهد که من همان زمان از طریق تلگرام برای خانم دکتر در حضور خودشان پیام ایشان را فرستادم و خانم دکتر نیز ایشان را مورد محبت و تفقد خود قرار دادند. بیماری دیگر به اصرار از من خواست پیامی برای رئیس دانشگاه آقای دکتر جعفریان بفرستند و جواب آقای دکتر را دریافت نمایند  که ضبط نموده و انشالله اجازه بدهند خدمت ایشان خواهم رساند.

نمیدانم چه بگویم ولی با همه سفرهایی که داشتم این سفر روزگار عجیبی داشت  و درس و عبرتی بزرگ، از آن ساربان تا محبت مردمی که صداقت و سادگی بزرگترین سرمایه ایشان بود. از همه اینترلوکین و سایتوکائین و درم و اپیدرم و کمی آنطرفتر ژل و بوتاکس بسیار میدانیم و ملاک بزرگی خود را استادیار و دانشیار و استادی میدانیم. از درد و بیماری بیماران مقاله می سازیم تا رتبه علمی کسب کنیم و از دیدن بیمار جالب که مقاله میشود و پله ترقی ما،مشعوف میشویم. اما از دردهای دل و زندگی همانکه پله ترقی ما شده هرگز ندانستیم و نخواستیم بدانیم. نام مقاله، نام ژورنال و IF آنرا تا آخر عمر بخاطر دارم اما نام آن بدبختی که بارها از کاپوزی ناله نمود و سرانجام  به دل خاک خفت تا من دانشیار و استاد شوم را ندانسته و یک فاتحه هم برایش نفرستادم.   خدایا به من رحم کن که نمیدانم آخرت چه بهانه و جوابی برای این سوالات دست و پا کنم.

بنی آدم اعضای یکدیگرند که در آفرینش ز یک پیکرند   گر به درد آورد عضوی دیگر عضوها را نماند قرار

سید ناصر عمادی

25 آذر ماه 95 - سیستان و بلوچستان

  

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید